مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )

63

منم تيمور جهانگشا ( فارسى )

نمىتوانستم مردم آن سرزمين را غافلگير كنم سال قبل در خراسان يك قشون آراسته وجود نداشت ولى در آن سال امير سبزوار يك قشون بسيج كرده بود كه من هنوز از چند و چون آن اطلاع نداشتم ولى مىدانستم كه نبايد خصم را كوچك و زبون دانست و اگر انسان خصم را كوچك فرض كند شكست خواهد خورده و نابود خواهد شد اين بود كه قبل از عزيمت بسوى خراسان يك قشون بزرك بسيج كردم متشكل از يكصد و بيست هزار سرباز و آن قشون را به سه قسمت تقسيم نمودم و فرماندهى چهل هزار سوار را خود بر عهده گرفتم و چهل هزار سوار را برياست پسرم جهانگير واگذاشتم و چهل هزار ديگر را به پسرم ( شيخ عمر ) كه از جهانگير كوچكتر بود سپردم . به پسران خود گفتم كه قبل از هر تصميم با افسران سالخورده و جنك آزموده سپاه خود مشورت كنند و بجوانى خويش مغرور نشوند . به آنها گفتم ما وارد كشورى مىشويم كه پر از دشمن است و در هر قدم يك خراسانى با شمشير يا نيزه در كمين قتل ماست و در يك كشور خصم اگر سپاه شما متفرق شود نابود خواهيد شد و پيوسته بايد بهبئت اجتماع حركت كنيد و بجنگيد من مىدانستم كه در شمال خراسان چند قبيله زندگى مىكنند كه داراى مردان جنگجو هستند بعضى از آن قبايل در منطقه كوچان ( قوچان ) زندگى مىنمايند و بعضى ديگر در دشت تركمان من بعيد نمىدانستم كه امير سبزوار از قبايل مزبور كمك بگيرد لذا ورود خود را به خراسان اين‌طور طرح‌ريزى كردم كه من از راه ( قوچان ) به طرف طوس بروم و سپس عازم سبزوار گردم و پسرم ( جهانگير ) از راه اسفراين و جوين عازم سبزوار شود و پسر ديگرم شيخ عير از راه دشت تركمان عازم سبزوار گردد و خود را بمزينان برساند و بعد راه سبزوار را پيش بگيرد بدين ترتيب ما مىتوانستيم تمام عشاير شمال خراسان را تحت نظر بگيريم و اگر مشاهده كرديم كه قصد خصومت دارند آنها را نابود كنيم با اينكه فصل بهار و علف فراوان بود و بخصوص در خراسان در دامنه كوهها و تپه‌ها ، مراتع بسيار يافت مىشود ، ما مجبور بوديم كه علف خشك باسبها بخورانيم زيرا اسبى كه در موقع بهار علف سبز بچرد نمىتواند راه‌پيمائى نمايد به همين جهت مسئله سيورسات يك قشون يكصد و بيست هزار نفرى كه با سه دسته چهل هزار نفرى حركت ميكرد داراى اهميت بود و نمىشد كمتر از هزار سوار را براى سبورسات فرستاد چون در كشور خصم سربازان دسته سيورسات را اگر ضعيف باشند به قتل مىرسانند ما ناگزير مىبايد مقدارى از عليق اسبها را مثل آذوقه خودمان ، با خويش حمل كنيم و بقيه را در راه بدست بياوريم و چون سكنه قضبات و قراء حاضر نمىشدند كه بما خواربار و عليق بدهند ، ما ميبايد با حمله وارد آباديها شويم و انبارهاى غله و كاه و بيدهء آنها را تصرف نمائيم و هركس را كه مقاومت كرد بقتل برسانيم . من وقتى به ( قوچان ) رسيدم مردانى ديدم بلند قامت و قوى هيكل كه هنوز نمد دربرداشتند براى اينكه هواى بهار در ( قوچان ) سرد است در دست هريك از آنها يك چوب بلند ديده مىشد و گاهى آن چوب را بر دوش مىنهادند . آنها درصدد برنيامدند كه بقشون من حمله كنند ولى از نظرهائيكه بما مىانداختند معلوم بود كه از ما نمىترسند . برخى از آنان چشم‌هاى زاغ و موهاى زرد داشتند و با زبانى تكلم مىكردند كه نه فارسى بود نه عربى و معلوم شد كه آنها كرد ميباشند و از كردستان كوچ كرده‌اند و در ( قوچان ) سكونت نمودند . چون مردان كرد نيرومند بودند چند تن از آنها را فراخواندم و با كمك يك ديلماج با